لطیفه ای از لطائف.
اقایی. که بنا به ظن وگمان. خود را.رئیس کره ارض میداند . بدبخت از فرط . مسخ شدگی .خیال میکند .پله هواپیما هم .جاده صاف است . دمادم به زمین میخورد . با قیافه . خندان. خودش از خودش خنده اش میگیرد. روزی .فردی نزد فرعون که مدعی خدایی بود امد .خوشه انگوری اورد .گفت خدای من تو هستی .انگور را طلا کن .رامسس به اتاق رفته و التجائ به شیطان برد .که این انگور را طلا نما وگرنه ابرویم میرود .من همه مردم را به اغوای تو فریب دادم کاری بکن. حارث . ابومره. عزازیل .ابلیس هم خوشه انگور را طلا نمود . ویک پس گردنی به رامسس زد . گفت مرتیکه دیوانه من با این همه قدرتم ادعای خدایی نکردم . چون تو ضعیف .وبدبختی مدعای خدایی کردی . بی عقل. محل اعجاب دارد از این مخلوقات مغرور خدا . راه نمی تواند برود .بدبخت بیچاره بی عقل .مدعای خدایی میکند وامثالهم. اخر نفس ما ذره مخلوق ذلیل .دست خداوند عظیم است .بس است غرور و نافرمانی خدا .این همه بلایا ما را ادم نمی کند. کی عبرت گیریم. خلاق عظیم هستی بتو پناه میبریم از نادانی .جهل . وغرور.کبر .حسد .بخل .وطمع . ما را بنده . ذلیل خود قرار ده و رحمت بر ما نما . از شر نفس اماره .بهیمی.مارا بطریق امامان ص نور هدایت نما. مصابیح الهدا ص.انوار الله.